اهلی کردن کارگران صنعتی

ویلهم رایش
برگردان مجید مددی (دکتر در فلسفه سیاسی پژوهشگر)
فاشیسم از دو راه به صفوف گروه های کارگری نفوذ می کند : یکی از راه آن چه به لومپن پرولتاریا مشهور است ( اصطلاحی که هرکس خود را از آن مستثنا می کند ) به وسیله فساد و رشوه خواری مستقیم ماد ی؛ دوم از راه اشرافیت کارگری که آن نیز با فساد و رشوه خواری توام است ، با چاشنی تاثیر و نفوذ ایدئولوژی . فاشیسم آلمان در رفتار سیاسی غیر اخلاقی و بی شرمانه اش به همه کس وعده همه چیز داد ! در مقاله ای به قلم دکتر یارمر درباره « سرمایه داری » ( 24 سپتامبر 1931) چنین می خوانیم :
« در میتینگ حزب ناسیونال آلمان که در اشتاتین برگزار شد ، هوگنبرگ که بر ضد سرمایه داری جهانی با روشنی و صراحتی نشاط بخش داد سخن می داد ، در عین حال بر ضرورت چیزی که آن را سرمایه داری ملی می نامید ، تاکید کرد .
در انجام چنین ماموریتی او یک بار دیگر به نحو آشکاری میان ناسیونالیست های آلمان و ناسیونال سوسیالیست ها تفاوت قایل شد ؛ زیرا که این دومی خوب می دانست نظام اقتصادی سرمایه داری که در آستانه از هم گسیختگی و فروپاشی کامل در سرتاسر جهان قرار داشت ، بایستی جای خود را به نظام دیگری بسپارد ، زیرا که در سرمایه داری ملی نیز چیزی به نام عدالت وجود نداشت » .
این اظهارات چیزی تقریبا کمونیستی به نظر می آید . در این جا ما با نمونهخ ای از تبلیغات فاشیستی رو به روییم که به طور مستقیم و با هدفی آگاهانه ، ریاکارانه و ساختگی به شور و شوق انقلابی کارگران صنعتی توسل می جوید . پرسش مهم و اساسی ، اما این است که چرا کارگران صنعتی ناسیونال سوسیالیست متوجه نشدد که فاشیست ها تنها قول «همه چیز به همه کس » می دهند . در حالی که کاملا مشخص هیتلر همان وقت پنهانی با صاحبان متنفذ صنایع برای دریافت حمایت های مالی از آنان وارد مذاکره شده و به آن ها نیز قول داده بود که بر ضد اعتراضات کارگری و اعتصابات به صدور حکم اقدام کند . از این رو ، می توان گفت که این عدم مقابله با چنین تضادی ، به رغم آن همه فعالیتی که توسط سازمان های انقلابی برای آگاهی دادن به کارگران انجام شده بود ، به دلیل ساختار روانی متوسط کارگران صنعتی و تمایل باطنی آن ها برای حفظ وضع موجود بود . هیتلر در مصاحبه ای با روزنامه نگار آمریکایی کنایکر بوکر درباره کمک های خارجی و بدهی های آلمان به این کشورها و ابراز قدردانی از آنان چنین گفت :
« من اطمینان دارم که بانکداران خارجی به زودی درخواهند یافت که آلمان تحت لوای حکومت ناسیونال سوسیالیست ها جای امنی برای سرمایه گذاری خارجی خواهد بود و این که ما با رضایت و طیب خاطر بهره ای به میزان 3 درصد به اعتبارات واگذار شده از سوی آنان خواهیم پرداخت ».
حال چنانچه وظیفه اصلی تبلیغ و شعار انقلابی « آگاه کردن پرولتاریا» می باشد ، این مهم نه صرفا با توسل به «آگاهی طبقاتی » آنان ممکن است ، نه پیوسته خاطرنشان کردن وضعیت قابل مشاهده و ملموس اقتصادی و سیاسی ، و نه مطمئنا بی وقفه به نمایش گذاشتن فریبکاری و شیادی [ حکومت گران ] که همواره درباره آنان اعمال و در معرض آن قرار دارند . اقدام نخست و مهم ترین وظیفه شعار و تبلیغ انقلابی می بایستی توجه دلسوزانه و از سر همدلی با تضادها و تعارضات درونی کارگران برای پی بردن به این حقیقت باشد که این تنها خواست مشخص انقلابی نیست که پنهان و پوشیده مانده ، تقطیر احساسات انقلابی توده های وسیع [کارگران] ، بی تردید وظیفه اصلی و اساسی در فرایند بیدارسازی و متوجه ساختن آن ها نسبت به مسئولیت اجتماعی شان است .
در زمان دموکراسی «آرام» بورژوایی دو امکان اساسی به روی کارگران صنعتی گشوده است : همسانی و وابسته شدن به بورژوازی که در مقیاس اجتماعی دارای موقعیت برتری است ؛ یا همسانی و وابستگی به طبقه اجتماعی خود که در نتیجه شیوه زندگی ضد ارتجاعی خود را به وجود می آورد . دنبال کردن امکان نخست به معنای حسادت ورزیدن نسبت به انسان مرتجع است ؛ تقلید از او ، و در صورت دست یافتن به فرصتی ، همانند شدن با او و جذب خلق و خو و عادات زندگی او شدن . و اما ، دنبال کردن و پی گرفتن امکان دوم ، یعنی طرد ایدئولوژی و شیوه زندگی شخص مرتجع . ناگفته پیداست که این دو امکان در نتیجه تاثیر هم زمان خصلت های اجتماعی و طبقاتی به یک اندازه نیرومند و دارای جذبه اند و جنبش انقلابی نیز در درک اهمیت این عادات روزمره و عادی به ظاهر بی ارتباط با رفتار [سیاسی] طبقه کارگر که در بیش تر اوقات نیز موجب رفتار زشت و نامطبوعی در آن ها می شود ، ناکام ماند . رفتاری به تقلید از شیوه زندگی طبقه متوسط ؛ طرز راه رفتن ، لباس پوشیدن « درست رقصیدن » ، تهیه وسایل و اثاثیه منزل ، انتخاب سرویس اتاق خواب ، خورد و خوراک و هزاران رفتار « مبتذل » و سخیف دیگر ، به مجرد این که این عوام الناس ، و « لات و لوت ها » موقعیتی از لحاظ مادی مانند طبقه متوسط پیدا کنند ؛ حتی اگر از جهات دیگر دارای فکر و اندیشه انقلابی باشند ؛ بد رفتاری با خانواده ، زن و فرزند ، حتی اگر کمونیست و معتقد به تساوی حقوق افراد باشند . بنابراین ، عادت ها و رفتار روزمره در صورت تکرار به نحو غیر قابل مقایسه ای تاثیر ارتجاعی بیش تری بر فرد می گذارد تا هزاران میتینگ و گردهمایی انقلابی و پخش اعلامیه و جزوه آموزشی به امیدی که بتواند تعادلی به وجود آورد .
زندگی محدود و تنگ نظرانه محافظه کارانه تاثیر مداوم و پیوسته ای بر جای می گذارد ، به هر جنبه ای از زندگی روزمره نفوذ می کند ، در حالی که کار در کارخانه و پخش اعلامیه های انقلابی تنها تاثیر کمی بر جای می گذارند . از این رو ، پاسخ به گرایشات محافظه کارانه کارگران در برپا کردن جشن و ضیافت هایی برای جلب و جذب توده اشتباه بزرگی است . فاشیست های مرتجع در این کار مهارت بیش تری دارند . هنگامی که شیوه های نوخاسته انقلابی جلب نظر نکرده و کارگر با چنین شیوه انقلابی انس و الفتی پیدا نکرده است ؛ در ساختار ارتجاعی کارگری در « لباس شب » که برای یک چنین «ضیافتی »توسط همسر او خریداری شده حقیقت بیش تری نهفته است تا حقیقتی که در صدها مقاله است . البته لباس شب و پارتی های شبانه در منزل که تنها مظاهر بیونی فرایندی درونی در وجود کارگران بود ، گواهی بر این حقیقت بود که مقدمات کار برای حضور و پذیرش و تبلیغات ناسیونال سوسیالیسم قبلا فراهم شده است .
چنانچه وعده و وعید فاشیستی « الغای پرولتاریا» و موفقیت آن ها در انجام آن را هم بر این شیوه زندگی بیفزاییم ، آن وقت این لباس شب و پارتی شبانه بود و نه برنامه اقتصادی که نشانگر موفقیت آن ها در نود درصد موارد بود . بنابراین ، ضروری است که ما به این جزئیات زندگی روزمره توجه بسیار دقیقی مبذول داریم . زیرا این جزئیات زندگی روزانه ، همین شیوه های عادی و معمولی است که موجب شکل بخشیدن به پیشرفت یا پسرفت اجتماعی می شود ؛ نه شعارهای سیاسی که تنها به صورت موقت اشتیاقی را در کارگران بر می انگیزد . در این جا کار مهم و پرثمری در انتظار ماست . در آلمان کار انقلابی برای توده ها تقریبا منحصر به تبلیغات « برضد گرسنگی » شده است . اساس این تبلیغ ، چنانچه که مهم هم بود ، ثابت کرد که بسیار محدود و تنگ نظرانه است . هزارا چیز متفاوت دیگر نیز پشت صحنه زندگی فرد فرد توده های کارگر اتفاق می افتد . برای نمونه ، کارگر جوانی با هزاران مشکل جنسی و فرهنگی رو به روست که به مجرد فرونشاندن و تسکین گرسنگی اش ، او را چون آفتی در بر می گیرد . مبارزه بر ضد گرسنگی مهم ترین آن هاست ، اما فرایندهای نهفته در زندگی انسان ها نیز باید در معرض نور خیره کننده نمایش شیطنت آمیزی قرار گیرد ، که در آن ، هم زمان ما هم بازیگریم و هم تماشاگر ؛ و این بایستی بدون هیچ محدودیت و ترس از پی آمدهای آن انجام شود .
انسان زحمت کش بی تردید در تلاش برای بهبود بخشیدن به برداشت اش از زندگی و طرز طبیعی نگریستن به چیزها ، خود را بی نهایت خلاق و سازنده نشان می دهد . مهار کردن مسائل اجتماعی روزانه و تسلط بر آن ها انگیزه ای راسخ به توده می بخشد ، توده هایی که با لوث ارتجاع آلوده شده اند . بنابراین ، برای سرعت بخشیدن و قطعی شدن پیروزی انقلاب ضروری است بررسی جامع ، ملموس و مربوطی از این مسائل به جای آوریم . و شما با اعتراضات پوچ نخ نما شده تان نگویید که این پیشنهادها خیال پردازانه و آرمانی است . تنها با تکیه بر امکانات شیوه دموکراتیک کار در زندگی و یا انتخاب موضوع سرسخت و انعطاف ناپذیر در برابر اندیشه ارتجاعی و پرورش سرسختانه بذر فرهنگ زنده توده های مردم می توان صلح پایداری را تامین نمود . مادامی که مسئولیت ناپذیری اجتماعی ارتجاعی بر مسئولیت اجتماعی مسلطط است ، کارگر نیز بیش و کم به رفتار انقلابی ، یعنی رفتار عقلانی ، نزدیک می شود . و این دلیل دیگری است بر ضرورت کار روان شناختی در میان توده های کارگر .
تحقیر و تخفیف کار یدی ( یعنی عنصر اولیه تمایل به تقلید از کارگر یقه سفید مرتجع ) اساس روان شناختی ای را تشکیل می دهد که فاشیسم به مجرد نفوذ به درون صفوف طبقه کارگر اعتماد خود را بر آن استوار می سازد . فاشیسم وعده الغای طبقات را می دهد ، یعنی الغای پایگاه پرولتاریا ، و به این وسیله از احساس حقارت کارگر یدی سو استفاده می کند . [ مادامی که مهاجرت روستاییان به شهر برای تبدیل شدن شان به کارگر صنعتی ادامه دارد و اینان ایدئولوژی خانواده روستایی را به همراه دارند ، به طوری که قبلا نیز اشاره کردیم ، زمینه بسیار مناسبی برای ترویج گونه ای از ایدئولوژی امپریالیستی ملی گرایانه فراهم است ] . افزون بر آن ، در جنبش کارگری نیز نوعی فرایند ایدئولوژیک وجود دارد که در ارزیابی ها که از فرصت های جنبش انقلابی در کشورهای پیشرفته و توسعه نیافته به عمل آمده است ، توجه چندانی به آن نشده است . کائوتسکی خاطر نشان می سازد که کارگران در کشور پیشرفته صنعتی مانند انگلستان از لحاظ سیاسی رشد نایافته تر از کارگران در کشور عقب مانده ای چون روسیه هستند . رویدادهای سیاسی در کشورهای مختلف جهان در سی سال گذشته به وضوح نشان داده است که شورش های اقلابی در کشورهای توسعه نایافته از لحاظ صنعتی ، مانند چین ، مکزیک و هند آسان تر اتفاق می افتد تا کشورهای پیشرفته صنعتی چون انگلستان ،آمریکا و آلمان و این وضعیتی است که به رغم وجود جنبش های کارگری متشکل و منضبط که در سنت های کارگری این کشورها ریشه های عمیق دارد ، با آن روبه رو هستیم . اگر قرطاس بازی و دیوان سالاری که خود از نشانه های بیماری است از پیکر جنبش کارگری زدوده شود ، پرسشی که مطرح می شود عبارت است از سنگربندی استثنایی محافظه کاران درون سوسیال دموکراسی و نیز اتحادیه های کارگری در کشور های غربی. از دیدگاه روان شناسی توده ها ، سوسیال دموکراسی بر پایه ساختارهای محافظه کارانه پیروان خود استوار شده است . چنان که در مورد فاشیسم ، در این جا مشکل آن قدر که بر پایه روان شناختی کارگران استوار است ، براساس سیاست هایی که توسط رهبری حزب دنبال می شود ، استوار نیست . در این جا من مایلم تنها به چند نکته در ارتباط با موضوع اشاره کنم که ممکن است موفق به حل یکی دومعما شود. و این ها عبارتند از :
در اوایل نظام سرمایه داری ، افزون بر شکاف و اختلاف آشکاری که از لحاظ اقتصادی میان بورژوازی و پرولتاریا وجود داشت ، به همان اندازه اختلاف ایدئولوژیک و به ویژه اختلاف و شکاف ساختاری وجود داشت . فقدان هرگونه سیاست و خط مشی اجتماعی ، شانزده تا هجده ساعت کار طاقت فرسا و جانکاه روزانه ، سطح نازل زندگی کارگران صنعتی که به نحو برجسته و تکان دهنده ای توسط انگلس در کتابی با نام وضعیت طبقات در انگلستان توصیف شده است، مانع از جذب ساختاری و همگون شدن پرولتاریا در بورژوازی بود . ساختاز قزن نوزده پرولتاریا ، تسلیم بردبارانه آن ها به سرنوشت شان بود . حالت روانی پرولتاریا و نیز دهقانان ، موجب دلزدگی و بی تفاوتی آنان بود ، اندیشه بورژوایی هم نبود ؛ در نتیجه ، این دلزدگی و بی تفاوتی مانعی در راه بروز یک باره و غیر منتظره احساسات انقلابی ایجاد نمی کرد ، و اگر فرصت مناسبی پیش می آمد ، چیزی نبود که مانع بروز این احساسات و توسعه و گسترش آن به صورت شور و هیجان انقلابی و عزم قاطع غیر منتظره ای [برای تغییر ] شود . اما نظام سرمایه داری در مراحل بعدی از سوی دیگر ، چیز کاملا متفاوتی شده بود ؛ چنان که جنبش کارگری متشکلی موفق می شد [با بهره برداری از شرایط موجود ] وضعیت بهتری از لحاظ اجتماعی – سیاسی به دست آورد – چون کوتاه شدن ساعات کار روزانه ، حق رای و تامین اجتماعی – می توانست به نیرومند شدن طبقه کارگر و موقعیت بهتر آن کمک کند . اما درعین حال فرآیند متضادی آغاز می شد : با بالا رفتن سطح زندگی ، جذب و همگونی ساختاری با طبقه متوسط پدید می آمد ، همراه با ترقی موقعیت اجتماعی فرد، و در نتیجه «چشم به بالا دوختن » در دوره رفاه ، این سازگاری با شیوه زندگی طبقه متوسط و وفق دادن خود با راه و رسم و عادات آن طبقه تشدید می شد ؛ اما تاثیر بعدی این سازگاری و انطباق ، در زمان بحران اقتصادی ایجاد مانع در راه شکفتن و آشکار شدن کامل احساسات و شور انقلابی است .
قدرت پایداری سوسیال دموکراسی در سال های بحران نشان می دهد چگونه کارگران به طور کامل به محافظه کاری آلوده شده اند . از این رو این قدرت پایداری نمی توانست تنها با زمینه های سیاسی توضیح داده شود . اکنون به نظر می رسد که شناخت و درک عناصر اصلی این جریان دارای اهمیت است . در این جا دو واقعیت برجسته می نماید : یکی وابستگی احساسی نسبت به رهبر، یعنی ایمان راسخ و تزلزل ناپذیر به بری از اشتباه بودن رهبری سیاسی ( به رغم همه انتقادها که هرگز صورت عمل سیاسی به خود نمی گیرد) ، و جذب و همگونی اخلاق زدگی جنسی به محافظه کاری طبقه متوسط . این همگونی و همانندی با طبقه متوسط در همه جا به شدت توسط لایه بالایی طبقه متوسط تشویق و ترغیب می شود. سوسیال دموکرات ها می بایستی به راستی «چماق »های خود را در ابتدا ، پیش از آن که فاشیسم پیروزی نهایی خود را به دست آورد ، بلند می کردند . اما ، آن ها نه تنها چنین نکردند ، بلکه آن ها را نگهداشتند و فقط بر ضد کارگران انقلابی به کار گرفتند . زیرا برای توده هایی که سوسیال دموکرات بودند ، آن ها ترفندی به مراتب خطرناک تر در دست داشتند : آن هم ایدئولوژی محافظه کارانه در تمام زمینه ها بود.
پس ، هنگامی که کارگر سوسیال دموکرات خود را در بحران اقتصادی گرفتار می بیند بحرانی که او را به مرتبه یک «عمله» تنزل داده است ، رشد احساس انقلابی اش به شدت با ساخت سازی محافظه کارانه که برای دهه ها در درون او شکل گرفته است ، کند شده و به تاخیر می افتد . در نتیجه ،او ،یا در اردوگاه سوسیال دموکرات ها به رغم همه انتقادها و رد سیاست های شان ، باقی می ماند و یا به عنوان جایگزینی بهتر ، به اردوگاه ناسیونال سوسیالیست ها می پیوندند . در این جاست که می بینیم او ، مردد و نامطمئن ، در نتیجه تضاد ژرف میان احساس انقلابی و محافظه کارانه ، و مایوس و سرخورده از رهبران خود ، خطی را دنبال می کند که دارای کم ترین مقاومت است . این که آیا او گرایشات محافظه کارانه اش را رها می کند و به آگاهی کامل نسبت به مسئولیت واقعی خود در فرایند تولید، یعنی آگاهی انقلابی می رسد یا نه ، تنها و تنها به رهبری درست و نادرست تشکیلات و حزب انقلابی بستگی دارد . از این رو ، این ادعای کمونیست ها مبنی بر این که این سیاست های سوسیال دموکرات ها بود که فاشیسم را به قدرت رساند ، از لحاظ روان شناختی ، ادعای درستی است . ناامیدی نسبت به عملکرد سوسیال دموکراسی همراه با تضاد میان فلاکت و بدبختی و اندیشه محافظه کارانه در صورت نبود تشکیلات انقلابی [اصیل ] ضرورتا به فاشیسم می انجامد . برای مثال ، به دنبال شکست کامل سیاست های حزب کارگر در انگلستان (31-1930) فاشیسم نفوذ [سیاسی] خود را به درون صفوف کارگران که در آن زمان در انتخابات 1931 به جای آن که به سوی کمونیست ها بروند به راست غلتیده بودند، آغاز کرد . کشورهای اسکاندیناوی نیز به شدت با چنین تهدیدی روبه رو بودند . رزا لوکزامبورگ بر این باور بود که مبارزه انقلابی توسط « عمله »ها امکان پذیر نیست . در این جا باید پرسید با چه نوع « عمله »ای سر و کار داریم : عمله پیش یا پس از آن که از ساخت سازی محافظه کارانه گذشته است ؟ عمله قبل از این فرایند ،آن کسی است که دارای کند ذهنی و خنگی غیرقابل نفوذی است ، ولی در عین حال دارای توانایی زیادی بای عمل انقلابی . اما ، پس از آن ، ما با عمله ای مایوس و امید برباد رفته رو به روییم . آیا برانگیختن گرایش و تمایل انقلابی در او مشکل تر نیست ؟ فاشیسم تا کی می تواند از یاس و نا امیدی توده ها نسبت به سوسیال دموکراسی و « شورش و طغیان آن ها بر ضد نظام » به سود اهداف حقیرانه خود بهره برداری کند ؟ هم چنان که پاسخ به این پرسش حیاتی مشکل است ، اما یک چیز قطعی و مسلم است و آن این که : جنبش انقلابی جهانی اگر بخواهد ضربه مرگ آوری بر پیکر فاشیسم فرود آورد و آن را از صحنه محو کند ، ضرورتا باید به این کار دست یازد : نفی روحیه محافظه کارانه و عمل انقلابی بر ضد فاشیسم .